طاها ارومیه

تلاش های کمی قرانی خودمون میزاریم با مطالب مفید...

طاها ارومیه

تلاش های کمی قرانی خودمون میزاریم با مطالب مفید...

مشخصات بلاگ
آخرین نظرات

سلام

داداش کوچکه موقع میره مسجد،بعد اتمام مراسم با ماشین میاد دنبال مون..

وارد ماشین که میشیم،داداش کوچک میگه،این اقا محمد نذاشت ،من خوب دعا کنم،همش منو خندونده،میگه دستمال کاغذی رو جلوی چشم هاش گرفته،برادرم ازش میپرسه،چشمت چیزیش شده،مگه دارم گریه می کنم،بعد میگه آخه گریه نمیاد...

برادرم میگه چشم هامو بستم دارم،دعا میکنم اومده به دوستم میگه این خوابه،آقا محمد اومده ،میگه برو یه چاقو پیدا کن بیا حیاط ،برادرم میگه برا چی؟میگه باهام شمشیر بازی کنیم..بعد میره میاد میگه چرا نیومدی تو حیاط منتظر بودم...ماجرای شب اول به اینجا ختم میشه ،از برادرم میپرسه شب بعدی هم همینجا می شینی؟!!

شب 21 چون نوه مون هم سنش و باهام دوست هستند میبره،کار خاصی نمیکنه،یکی موقع سینه زنی میگه اومده جلو وایستاده منو میخندونه تا گریه نکنم...

 جالب اینه  برادرمیگه بهش میگم برو برامون قرآن بیار،برگشته میگه همون کریم...

  • حسانه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">