طاها ارومیه

سلام...خبرها چه زود می پیچه...الهی العفو...

دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۹ ق.ظ

سلام

دوستم پیام داده مبارکه،من هم رفتم تو فکر ماه محرم ما میلاد داریم من خبر ندارم،گفتم ضایع هست،نکنه تولدش داره کنایه میزنه،رفتم دفترم که دوستام تاریخ تولدشون برام نوشتند نگاه کردم،تولدش ماه مهر نبود،بعد گفتم به جای حدس گمان ،تصورات غلط بهش زنگ میزنم،هم باهاش در مورد جریانات اخیر حرف میزنم،هم از خودش می پرسم.

هیچی زنگ زدم ،بعد براش مریضی برادرم،بعد بی دقتی که نمیشه ایمی براش گذاشتند،گره افتادن تو بعضی از کارها مو،توضیح دادم،یه خصوصیت خوب داره،اول حرف گوش میکنه،،البته این وسط یه تیکه انداخت که معلومه عاشق شدی،اولش فکر کردم،همین طوری بخاطر بی دقتیم میگه،بعد چند بار تکرار کرد،گفتم لحطه صبر کنم ببینم،اولا چرا بهم تبریک گفتی،دوما چرا اصرا داری من عاشق شدم،گفت اولا خودت گفتی،بعد مثل اینکه قرار عروسی کنی(تو ذهنم به دو نفر فوش دادم که نه به بار ونه به دار،گفتند)منو تعجب کردم،گفتم کی گفته،گفت خودت،منو این شکلی شدم😮😮😮گفتم من کی با تو حرف زدم ویا به کی گفتم که خودم خبر ندارم.گفت نزن زیریش تو وبلاگت نوشتی دیگه حالا منو😮😮😮😮😮گفتم تو که ادرس وبلاگ منو نداری،چطور با اطمینان میگی؟؟گفت حالا چیکار داری،آدرس متن ها هم داد.گفتم ببین،حیف چون تو دوره خودسازی و تصمیم گرفتم،برام این جور چیزها مهم نباشه،والا یه حال اساسی میگرفتم،تا حرف های چرت گفته نشه،اولا توضیح در مورد اون مطالب یار زمینی و اسمانی من آقا امام زمان عج ،دوما رو دلم از 14 تیرامسال یه داغ بزرگ گذاشتم تا هیچ کس جز الله توش راه ندم.سوما یکبار نشان ها رو اشتباه گرفتم برا هفت پشتم بس،درست باعث شد تصورات اشتباهم و از بلا تکلیفی بیام بیرون و با واقعیت زندگی رو برو بشم .واما مورد ازدواج هم والا هیچ کس خبر نداره،جز خودشون و خواهرش و برادرم بزرگ من،که اون هم فعلا مونده آخر صفر دو سه باری بیرون باهام حرف بزنیم،الان هم اول از خودشون می پرسم،بعد بخاطر همین بدقولی نباید فعلا کسی میدونست،جواب رد میدم،فعلا حسن ظن دارم،کار ایشون و خواهرشون نباشه.

دوستم میگه چه عجب،توکل کن به خدا،بعد هم توسل به اهل بیت ع فراموش نکن.برات بقیه مهم نباشه.

گفتم والا از دست خیلی ها دیوانه شدم.وبلاگم حذف میکنم،گویا از نوشته سو برداشت میشه،وبلاگ قبلی پاک کردم،با خلوص نیت و بی طرفانه مطلب بزارم،مثل اینکه نمیشه،البته اشتباه از خودم هست.به لطف وعنایت خداوند اصلاحش میکنم،گفتم ببخشید تند برخورد کردم،گفت نه بابا من که میشناسمت تو دلت هیچی نیست.بی خیال بقیه و فکرشون...

گفتم میشه بعدا دوباره صحبت کنیم،الان بایستی فکر کنم.بعد خداحافظی کردیم.

خدایا از تقصیراتم بگذر،بی دقتی تو نوشتنم،باعث کلی ماجرا شد...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۲
حسانه ..

نظرات  (۵)

۰۲ مهر ۹۷ ، ۰۹:۳۲ chefft.blog.ir 💞💕
سلام
چقد شما حساس هستین
اتفاق خاصی نیفتاده که بخواین خواستگارو رد کنین یا وبلاگو حذف کنین، از این سو تفاهم ها پیش میاد گاهی

پاسخ:
سلام
خوب بله.بد قولی.یکی اتفاق می افته.
از وبلاگ هم سو برداشت میشه.
۰۲ مهر ۹۷ ، ۰۹:۵۸ وحید جعفری
سلام
بالاخره بعد از مدتها تلاش تونستم یه بانک اطلاعات در مورد کارآفرینی جمع کنم و در یک اپلیکیشن قرار بدم تا همه بتونن استفاده کنن.

لطفا آخرین پست وبلاگم رو ببینید و توی کافه باراز در مورد این اپلیکیشن نظر بدید تا در آپدیت بعدی نظرتون اِعمال بشه.
ممنونم
آدرس وبلاگ:
http://11018.blog.ir/
پاسخ:
سلام
تشکر.حتما..
۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۰:۱۷ آقای بیدل
سلام .
به نظرم نوشتنتون خیلی بهتر شده از قبل . قابل فهم تر شده :)
انشاالله هرچی خیره ، و اگه قسمت همید انشالله این ازدواج رقم بخوره ...
پاسخ:
سلام
خوبه شما.مثل بقیه.بخش ازدواجش دیدید.اینکه نوشته ها به بیرون درج میشه،پس چی؟؟
توکل به خدا
۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۰:۳۹ صبورا کرمی
نفهمیدم چی شد😐😥
پاسخ:
سلام
چطور؟؟
۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۱:۰۲ آقای بیدل
من ک گفته بودم بی نام و نشون وبلاگ بزنید
پاسخ:
سلام
درست می فرمائید..
والا چی بگم..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">