طاها ارومیه

برکات همراهی با قرآن ان شالله ختم به عامل بودند بشه...

طاها ارومیه

برکات همراهی با قرآن ان شالله ختم به عامل بودند بشه...

طاها ارومیه

گناه نوعى بیمارى روحى است. همه رذایل اخلاقى نشانه گرفتارى روح آدمى به ویروس هاى خطرناک اخلاقى است. نیّت فاسد، عمل فاسد در پى دارد و از درون آلوده، کارهاى ناشایست بروز مى کند.
ادْعُ إِلَىٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ


سلام


جواب میگم


ولی توضیح نمی دهم


جواب :خیال




  • حسانه ..

سلام

خطرناک ترین مانع وافت روابط مومنان چی هست به نظرتون؟؟؟

بسیاری شکست ها ،گسست ها،نارضایتی ها ،درگیری ها،کینه ها،وانحراف ها در روابط انسانی  محصول ....هست؟؟

برای مبارزه با این پدیده شوم چه تدبیری باید اندیشید؟؟؟

  • حسانه ..
سلام
چقدر این بدون تعرف جالب...گاها بعضی قسمت هاش روزی میشه که ببینم...
الهی از درگاهت یه خواهش داشتم،کمک کن تا روزهای خوشگل این شکلی بیشتری جذب کنم...
مثل دوباره زندگی سال 87 ،مثل جریان یک لیوان آب ومرگ...
یادم باشه که تمام لحظات زندگی ،ربم،پروردگارم،خالفم که تویی هوام داری و کمکم میکنی...مشعول این دنیای زود گذر نشوم...
امروز سالگرد شهادت شهید حججی هم بود..خدا به همه خانواده های شهدا صبر وبه ماهم عمل در راه وخلوص شهدا بدهد...
  • حسانه ..

سلام

 سبد از آب!

پدربزرگ به آرامی زغالی را داخل بخاری گذاشت و پاسخ داد :این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور.پسر بچه گفت :اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخ های سبد بیرون میریزد؟! پدریبزرگ خندید و گفت :آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد سریعتر حرکت کنی. و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند.پسر سبد را آب کرد و سریع دوید،اما سبد خالی بود ،قبل از اینکه او به خانه برگردد.

در حالی که نفس نفس می زد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیر ممکن بود و رفت که در عوض یک سطل بردارد.

پیرمرد گفت: من یک سطل آب نمی خواهم،من یک سبد آب می خواهم،تو فقط به اندازه کافی سعی خود را نکرده ای.

و او از خانه خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.این بار پسر می دانست که این کار غیر ممکن است،اما خواست به پدربزرگش نشان دهد که اگر او بتوانند سریعتر هم بدود باز قبل از اینکه به خانه بازگردد،آبی در سبد وجود نخواهد داشت.

پسر دوباره سبد را در رودخانه فروبرد و سخت دوید،اما وقتی که به پدربزرگش رسید،سبد دوباره خالی بود. نفس نفس زنان گفت: ببین!پدربزرگ ،بی فایده است.

پیرمرد گفت : باز هم فکر می کنی که بی فایده است؟ به سبد نگاه کن!

پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که سبد فرق کرده است ،سبد زغال کهنه و کثیف حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده بود،هم داخل و هم بیرون آن

"پسرم، چه اتفاقی می افتد وقتی که تو قرآن می خوانی.تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر نسپاری ،اما وقتی که آن را می خوانی تو تغییر خواهی کرد ،باطن و ظاهر تو و این کار خداست در زندگی ما...."


 


  • حسانه ..