طاها ارومیه

سلام


چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گه :


چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن  !؟؟


یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟


همایون لبخندی میزنه و میگه :


ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!


چارلز با عصبانیت می گه :


نه!


مگه ملکه فرد عادیه ؟!!


 


فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!


همایون هم بی درنگ می گه :


خانم های ایرونی همشون ملکه هستن!!!




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۵
حسانه ..

سلام

بابا به جای اینکه همزاد پنداری کنید..برید یاد بگیرید فیلم ساز بشید...نویسنده درست بشید

والا الان سریال پدر با زندگی برادر بزرگم مقایسه میکنم...اتفاقات برعکس افتاد..برادر به زیبایی با الله راز ونیایش میکرد..دختری مثل لیلا از خدا دورش کرد.اتفاقا همین رفتار لیلا داشت با یه فرق های دیگه....برادر الگو بود...همیشه به خدا میگفتم :یعنی خدایا میشه منم یه روزی مثل برادرم ،عبادت کنم....برید یه ذره تو احکام ودین تحقیق کنید..نذارید هر چیزی به خوردتون بدهند...اون که ماهواره نگاه می کنند،تو اینستا گرم عکس ها فیلم نگاه می کنند،میرند،خلاصه فیلم نگاه میکنند...میمونه  کدوم قشر؟؟؟

اتفاقا پدر لیلای ما خوب ،مادرشون اذیت میکرد...وضعیت مالی هم عالی...

الان برادرم،فقط به لطف پول حلالی پدر بهش داده واحترام بیش اندازه به پدر ومادرم،خیلی بد تر نشده....

این جهت اطلاع همه...

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۵
حسانه ..

سلام

 سبد از آب!

پدربزرگ به آرامی زغالی را داخل بخاری گذاشت و پاسخ داد :این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور.پسر بچه گفت :اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخ های سبد بیرون میریزد؟! پدریبزرگ خندید و گفت :آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد سریعتر حرکت کنی. و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند.پسر سبد را آب کرد و سریع دوید،اما سبد خالی بود ،قبل از اینکه او به خانه برگردد.

در حالی که نفس نفس می زد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیر ممکن بود و رفت که در عوض یک سطل بردارد.

پیرمرد گفت: من یک سطل آب نمی خواهم،من یک سبد آب می خواهم،تو فقط به اندازه کافی سعی خود را نکرده ای.

و او از خانه خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.این بار پسر می دانست که این کار غیر ممکن است،اما خواست به پدربزرگش نشان دهد که اگر او بتوانند سریعتر هم بدود باز قبل از اینکه به خانه بازگردد،آبی در سبد وجود نخواهد داشت.

پسر دوباره سبد را در رودخانه فروبرد و سخت دوید،اما وقتی که به پدربزرگش رسید،سبد دوباره خالی بود. نفس نفس زنان گفت: ببین!پدربزرگ ،بی فایده است.

پیرمرد گفت : باز هم فکر می کنی که بی فایده است؟ به سبد نگاه کن!

پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که سبد فرق کرده است ،سبد زغال کهنه و کثیف حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده بود،هم داخل و هم بیرون آن

"پسرم، چه اتفاقی می افتد وقتی که تو قرآن می خوانی.تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر نسپاری ،اما وقتی که آن را می خوانی تو تغییر خواهی کرد ،باطن و ظاهر تو و این کار خداست در زندگی ما...."


 


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۸
حسانه ..

سلام 

اگه گفتید کی این اتفاق می افته؟؟

جایزه داره....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۱
حسانه ..

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۴۲
حسانه ..