طاها ارومیه

تلاش های کمی قرانی خودمون میزاریم با مطالب مفید...

طاها ارومیه

تلاش های کمی قرانی خودمون میزاریم با مطالب مفید...

مشخصات بلاگ
آخرین نظرات
  • ۲۹ خرداد ۹۷، ۱۸:۲۴ - پســـــــــــــر روزگــــــــــار
    :)
  • ۲۹ خرداد ۹۷، ۱۷:۳۸ - اقای رمانتیک
    سلام ..
  • ۲۷ خرداد ۹۷، ۱۵:۲۵ - سه نقطه
    :|

سلام

جواب سوال

همیشه قرار نیست جواب های منطقی واثباتی باشه...

میشه جواب های عارفانه وعاشقانه داد..خانم ها چرا باید در نماز حجاب داشته باشند..

بخاطر سلام آخر نماز هست،به پیامبرمهربانی ص وبندگان صالح....

در مورد جواب سوال دوم هم

اون موقع به چند تا گردو پیامبر مهربانی رها شدند

الان بت های درونی وخواسته های دنیای بی ارزش رها میشوند

سلام دو تا سوال

یک اینکه چرا خانم ها بایستی تو نماز حجاب بزارند؟؟؟

دومی اینکه تا شما به این فکر کردید،اگر زمان پیامبر مهربانی بودید،شما هم پیامبر عزیزمون به چندتا گردو می فروختید؟؟؟


با سلام

وقت بخیر خدمت همه مطالعه کننده ها وبازدید کنندها

امروز بایستی تصمیمی میگرفتم.نیاز بود ،چند بارقالب به حالت خصوصی در بیاید.تا حدی کمک کرد...

خیلی سخت هست،آدم تا این سن یه طوری فکر میکرد واصرار داشت والان متوجه بشه.اشتباه کرده،و تفکرش واهی بوده...واقعا سخته...

تجربه جدید وسخت....

نمیدونم به قولم دوستم ما به خدا لبیک گفتیم...پس اما،اگر،چون،چرا،سخت،درد نبایستی معنی داشته باشه..این ها نشان نبود،استاد اخلاق که آدم دقیقا درک کنه وبهش برنامه بده...

قبلا شاید ذره ای از روی ناراحتی متن این شکلی رو درج میکردم ولی الان از روی تامل این متن رو درج میکنم...

تا مدتی به روز رسانی نخواهم کرد...

وقت بود ،سعی مو میکنم به وبلاگ هاتون سر بزنم ودر صورت داشتن نظر نظر بدهم...

التماس دعا

فرج

وسلامتی

بندگی وعبد الله بودن

یاحق...


خدایا…
من ایمان دارم
ایمان دارم به اینکه هر که دلش هوایی تو شود
تو هوایش را داری

الهی…در شگفتم از آنکه کوه را می شکافد تا به معدن جواهر دست یابد

ولی خویش را نمیکاود تا به مخزن حقایق برسد...


عقل، جاده‌ی پر پیچ و خمی است که تا خدا می رسد
و عشق، جاده‌ی مستقیمی که به خدا می رساند
...


3

  • حسانه

سلام

چشم تون روز بد نبینه،دیروز با پدر رفتیم،کوه نزدیک های اذان یه گیاه هست،قابلیت خوردن داره وخاصیت دارویی،از صحرا چیدم،موقع افطار بخورم...خوب بعد مرتب کردند خونه،خیلی از کارها،نشستم خوردم،یک ساعت یه سرگیج گرفتم و حالم بد شد که بیا وببین...خوب صبح بهتر شدم،دوباره تو خاطرم نموند بعد اتمام کارهای خونه از اون گیاه خوردم ،هیچی الان بعد گذشت چند ساعت تازه حالم بهتر شد...خوب بایستی یه جای بنویسم تا یادم نره ،دیگه از اون گیاه نخورم...

یادم باشه،دقت مو ببرم بالا...



شماره

آقا خواستید میدم...

سلام

از 15 اردی بهشت حالا بنده خبر دارم، یکی از دوستان میخواد برادرش داماد کنه،مگر این بشر می پسنده...

کل بچه های میشناختیم ،معرفی کردیم...

خواهرش به بنده نتایج اعلام میکنه...

به یکی گفت چاق

به یکی گفت تعدادشون زیاد

به یکی گفت حاضر جوابه

به یکی گفت اصالتا مال ارومیه نیست

به یکی گفت سن بالا میزنه

به یکی گفت سنش خیلی بالاست..

به یکی گفت پدرش شغلش مناسب نیست.

.

.

.

حیف اسلام دستم بسته والا یه کتک مفصل میخورد ،ار دستم...

سلام

برا خانمی که زیاد غیبت میکنه،نفرینش کنید که خدا بهش 4 تا بچه بده

برا دختر خانمی خیلی اذیت میکنه،نفرین کنید که خدا یکی مثل خودش نصیبش کنه

برا آقایون هیچ بلد نیستند نفرین اولی که یعنی 4 تا بچه مناسب هست...

آقا پسر هم نفرین کنید آدم نمی شوند اول عاشق بشوند وبعد هم نفرینشون کنید شهید بشونند

دیدید این راهکارها آروم تون نمیکند  واون ها تغییری نمیکنند

آرام بشینید برا اصلاح خودتون صلوات بفرستید

التماس دعا

سلام گلم.طاعات قبول

میخوایم عمل کنیم ب آیات قرآنی که هرهفته زمزمه میکنیم

2تا ازبچه های طرح قرآنمون بسلامتی دارن میرن خونه بخت.امامشکل جدی جهیزیه دارن

میخوایم شریک شیم توکار خیر.برا هرکدوم ازعروسا10هزار

این پیام دوستمه

هر کس دوست داشت کمک کنه.

شماره حساب هم

میدم.

بنده میشناسم.تا حالا هرکس کمک کرده،خیر وبرکت شو دیده...

سلام

دعا میکردم و دعا گویاتان هستم.

که فردا خدا بازگشت به....







نترسید دعا نکردم که بمیرید...

دعا کردم که زنده بشید 

فطرت اصلی تون بهتون هدیه بده...

التماس دعا فرج

سلام

یه دوست دارم،تقریبا شبیه بنده هست،هم طرز فکرش وهم برخورد..با چندتا اختلاف که ایشون 6 سال از بنده کوچک ترند...

امروز یه حرفی گفت که کلی خندیدم...

جریان از این قرار بود که،بنده سر موضوعی به یکی دیگه از دوستان تذکر دادم،یه حرف های هم زدم.،امروز که به این دوستمون که شبیه بنده هست زنگ زدم،یه ذره ناراحت بود،جریان بهم توضیح داده به اون دوست مشترک مون زنگ زده همون حرف های بنده رو زده،بنده هم خندیدم...میگه چرا میخندی؟؟

براش توضیح دادم که همه اون حرف ها بنده هم گفتم،الان اون دوستمون فکر میکنه،بنده شما رو شیر کردم...بعد خاطره دانشگاه براش یادآورمیشم که با کارشناس فرهنگی یه گروه دخترانه زده بودیم،بنده با تلگرام همین دوستمون می رفتم،خوب یه مدت ایشون میرند،خونه شون بنده از اتفاقات گروه خبر نداشتم،تا کارشناس فرهنگی رو دیدم،ازشون پرسیدم،چه خبر از گروه ؟؟گفتند یعنی شما خبر نداری؟؟گفتم نه.برام توضیح دادن،کلی خندیدم،گفتم البته خودم بودم این حرف ها میزدم...ایشون هم گفتند فکر کردم خودتون هستید.. 

حالا به این دوستمون میگم این نشون میده که بنده 6سال جوان تر موندم...

ایشون میگه پ ن پ یعنی 6 سال پیرت شده ام....

خودش هم میگه،من هم بودم این همه هم فکر بودن باور نمیکردم...البته به این ها ختم نمیشه...

سلام

گفتم یه ذره بخندید...

چند سال قبل یه همکار آقا داشتم،گویا با همکار خانم مون به قصد اردواج صحبت میکردند تا اینکه فهمیدم،پدرشون در مورد همکار آقا مون به موضوعی پی برده بودند،دیگه اجازه نمیدادند،همکار خانم بیاد سر کار واین همکارمون کاسه چه کنم.چه کنم.دست شون گرفته بودند،یه روز برا نماز آماده می شدم،ایشون داشتند،دفتر ترک میکردند،خیلی با بنده صحبت نمیکردند،برگشتند گفتند،خانم فلانی دعا کنید،تا مشکل ما حل بشه...هیچی بنده هم نه گذاشتم ونه برداشتم..گفتم ببخشید بنده برا شما که عرضه ندارید ،دعا نمیکنم،حالا اولش آروم بودند،گفتند چه عرضه ای گفتم هیچی اگه عرضه داشتید می رفتید،با پدر دختر صحبت میکردید،مشکل حل میشد...هیچی آخرش عصبانی شدند،دستشون بردند بالا با چتر زدن تو سر خودشون و رفتند...

از شاهکارهای منو وخواهرم

برا روشن کردند،شعله اجاق گاز ،یکی روشن میکردیم،بقیه شعله هم با آتیش همون شعله ها...

سلام

دوستان تا جای که بنده متوجه شدم...همه فکر کردند،بنده با نا امیدی متن ها رو می نویسم...در صورتیکه اصلا این طور نیست...با نگرانی واضطرب نوشتم ولی نا امیدی اصلا...

بنده امیدوارم نبودم که بایستی تا به این سن رسیدم...هزار بار تا حالا مرگ رو تجربه میکردم ...آدم وقتی خودش هم حساب وکتاب میکنه که از بچگی تا حالا از همه بلاها جون سالم به در برده .مشخص هست که رسالت بزرگ تری به گردنش هست...ولی خوب بخاطر نبود استاد اهل فن بنده روزنه های باز کردم...باعث میشه راحت تر با مرده ها ارتباط بگیرم...الحمدالله الان بهتر شده،یعنی کمتر شده...

بعضی مطلب عمدا نوشتم.تا عکس العمل ها بودنم...

وبلاگ اگر خواب میره...چون فضای مجازی...مثل جریان ملا نصرالدین که با لباس پاره میره مهمونی کسی تحویلش نمیگیره ولی بعدا دوباره با لباس نو میره،تحویلش میگیرند...بعد غذا رو میده لباس بخوره بعد میگند چرا این طور میکنی که جریان رو توضیح میده ..العاقل به الشاره

بنده در دنیای حقیقی چه شکلی هستم،اینجا هم این طور با یه اختلافات کوچک...

مثل اسم کوچکم بهش حساس ،تو واقعیت هم حساسم...به بد حرف زدن در واقعیت حساس اینجا این طوری....

نمیخواهم بخاطر... بنده رو نمیشناسه...تغییر رفتار یا چهره بدم...

مورد بعدی هم هر فردی به اندازه درک وفهمش مورد سوال قرار خواهد گرفت...بنده هم ماشالله کلی ادا (عاشقی خدا)داشتم وتوفیق بیش از انداز شامل حالم شده،خدا بهم رحم کنه...قصد جسارت ندارم...مثل عالم های دینی میمونه که بد برا اون بد بدتر،خوب برا اون خوب خوب تر...چون اون بیشتر رفتن تو بهرمطالب...